فرا رسيدن اربعين حسيني به همه شما عزيزان تسليت باد ۱.امام حسین (ع) : مرگ با عزت بهتر از حیات ذلیلانه است. 2.امام علی (ع) : زندگی ذلیلانه و مقهورانه,مرگ است وحیات, در مرگِ با عزت و قدرتمند است. 3. آزادگی در آن است که انسان ,کرامت و شرافت خویش را بشناسد وتن به پستی و ذلت وحقارت نفس واسارت دنیا و زیر پا نهادن ارزش های انسانی ندهد. 4. انسان های آزاده, در لحظات حساس و دشوار انتخاب, مرگ سرخ ومبارزه خونین را بر می گزینندو فداکارانه جان می بازندتا به سعادت شهادت برسندوجامعه خود را آزاد کنند. 5. ایثار گر کسی است که حاضر باشدهستی وجان خود را برای دین خدا فدا کند,یا در راه رضای او از تمنیات خویش بگذرد. 6. پیشوای نهضت,به پشت گرمی حامیان ایثارگر, گام در مراحل دشوار و پرخطر میگذارد واگر آمادگی پیروان برای ایثار مال و جان و گذشتن از راحتی و زندگی نباشد,رهبر تنها می ماندو حق,مظلوم و بی یاور. 7. داشتن تکیه گاهی قدرتمند واستواردر شداید و حوادث, عامل ثبات قدم و نهراسیدن از دشمنان ومشکلات است. توکل, تکیه داشتن بر نیروی الهی و نصرت و امداد اوست. 8. کسی که در جبهه ی درونی و غلبه بر هوای نفس پیروز باشد,در صحنه های مختلف بیرون نیز پیروز می شود. 9. آنان که از عزت برخوردارند, تن به پستی و دنائت نمی دهند, کارهای زشت و حقیر نمی کنندوبرای حفظ کرامت خود ودودمان خویش, گاهی جان می بازند. 10. غیرت دینی سبب می شود که انسان از هر نوع سوءقصد و هجوم مخالفان به دین و ارزش های مقدس و معتقدات دینی برآشوبد وعکس العمل نشان دهد ودر دفع تعرض بکوشد. 11. درس عاشورا این است که هدف و انگیزه رادرهرعملی خالص سازیم وبدانیم که از دیدگاه خدا, عمل خالص محو و نابود نمی شود. از کتاب پیام های عاشورا در اين جلسه می خواهيم صورت فلکی پرنور و مشهور جبار (شکارچی) را بيابيم و رصد کنيم. برای يافتن اين صورت فلکی حتماً بايد از نقشه آسمان شب کمک بگيريد و در آن منطقه ای از آسمان که در نقشه مشخص شده(اگر نقشه آسمان ندارید رو به جنوب بایستید) به دنبال سه ستاره پرنور بگرديد که در کنار هم و در يک خط راست قرار گرفته باشند. اين سه ستاره را در اصطلاح «کمربند جبار» می گويند. سپس با استفاده از ستاره های تشکيل دهنده کمربند جبار می توانيد بقیه اين صورت فلکی را در آسمان تشخيص دهيد. در زير تصويری از اين صورت فلکی را مشاهده می کنيد. مکان اين نه ستاره در تصوير زير به خوبی نمايان است. منبع:http://noojum.blogtak.com فرصت را از دست ندهید همین امشب برای دیدن آن به آسمان نگاه کنید و از رصدش لذت ببرید همانگونه که من لذت بردم. طراوت است و ترنم و شبنم است وشقایق هوای همهمه دارند ابر و تندر و باران هوای زمزمه دارند بید و باد و بنفشه ومن هوای تو دارم... منبع:سايت تفريحي ميعادگاه رئيس سازمان فضايي كشور از برنامه اعزام فضانورد ايراني به فضا خبر داد و گفت: در حال حاضر اقدامات اوليه اين برنامه شامل مراحل نيازسنجي و امكان سنجي اين امر انجام شده است كه اميدواريم طي برنامه پنج ساله پنجم برنامه عملياتي و مشخصي براي اين پروژه اعلام كنيم. ... اگر بين فداكارى مسيح و حسين (ع) مقايسه شود، حتما فداكارى حسين پر مغزتر و با ارزشتر جلوه خواهد نمود . زير مسيح روزى كه آماده براى فدا شدن گرديد زن و فرزند نداشت و در فكر آنان نبوده كه بعد از او به چه سرنوشتى دچار خواهند آمد . امام حسين (ع) زن و فرزند داشت و بعضى از آنها كودك خردسال بودند و احتياج به پدر داشتند گرچه كشيشان ما هم از ذكر مصائب حضرت مسيح مردم را متاثر مىسازند، ولى آن شور و هيجانى كه در پيروان حسين (ع) يافت مىشود در پيروان مسيح يافت نخواهد شد . گويا سبب اين باشد كه مصائب مسيح در برابر مصائب حسين مانند پر كاهى است در مقابل يك كره عظيم پيكر در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفديده عراق، روح حسين فناناپذير است ; اى پهلوان، و اى نمونه شجاعت واى شهسوار من، اى حسين! شيعه دين خود را با شمشير پيش نبرده، بلكه با نيروى تبليغ و دعوت پيشرفت كرده و اهتمام آنها به برگزارى مراسم سوگوارى موجب شده كه تقريبا دو ثلث مسلمانان و بلكه جماعت از هنود و مجوس و ساير مذاهب نيز با آنان در عزاى حسين (ع) شركت كنند من زندگى امام حسين (ع) آن شهيد بزرگ اسلام را به دقتخواندهام و توجه كافى به صفحات كربلا نمودهام، بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد، بايستى از سر مشق امام حسين (ع) پيروى كند
اگر منظور امام حسين (ع) جنگ در راه خواستههاى دنيايى خود بود، من نمىفهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند . پس عقل چنين حكم مىكند كه او فقط به خاطر اسلام فداكارى كرد
بهترين درسى كه از تراژدى كربلا مىگيريم اين است كه، حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند . آنان با عمل خود روشن كردند كه تفوق عددى در جايى كه حق و باطل روبرو مىشوند اهميت ندارد . پيروزى حسين با وجود اقليتى كه داشت موجب شگفتى من است . منبع: http://bidarie.blogfa.com سلام ما (من و دوستم)چند روز قبل قرار بود باهم بریم استخر . . . . . زد و دوستم آبله مرغون گرفت. شانس آورد قرار نبود بریم موج ها آبی. واقعا خدا رحم کرد آخه حرفش بود. از اونجایی که من صبحا نمیام تو اینترنت ولی دوستم سودی جون فقط صبحای زود می یاد امروز تصمیم گرفتم صبح زود بیام که ببینمش . . . . . ولی امروز به طرز شگفت انگیزی نیومد. البته من امیدم از دست نمیدم امروز قراره برم عیادت همون دوستم که آبله مرغون داره نرگس جون و مطمئنم که ازش نمیگیرم(در ضمن من تاحالا آبله مر غون نگرفتم) اه چاییم هم که سرد شد نسیم سرد نرگس به صورتم می خورد یاس مرا به یاد تو می اندازد تنت بوی یاس می دهد بوی نرگس می دهد دوستت دارم می دانی ول نمی دانم چرا وقتی زیر باران می ایستم عاشق تر میشوم بوی باران مرا مست می کند حریر افکارم را به نزد تو می آرد من صدای چکاوک را دوست دارم صدای آب را صدای غرش ابر را صدای باران را صدای تو را من صدای تورا دوست دارم وقتی نامم را می خوانی نگاهت را دوست دارم وقتی چشمانت را عاشقانه به من می دوزی نمی دانم تو را به خاطر عشق یا عشق را به خاطر تو ولی من خاطر این هردو را دوست دارم من بوی عشق را دوست دارم عشق بوی تو می دهد تو بوی عشق می دهی تورا دوست دارم تورا به وسعت زیبایی ها دوست دارم تو را به وسعت تمام زیبایی ها دوست دارم. دست نوشته ام را تقدیم می کنم به الهام عزیز همکلاسی قدیمی و دوست خوبم که این روزا سرش خیلی شلوغه در صبح آشنايي شيرين مان ترا گفتم که مرد عشق نءي باورت نبود در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم مي خواهمت چو روز نخستین ولي چه سود مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش در بزم عشق بر سرمن جام نشکني ميخواستي به پاس صفاي سرشک من اين گونه دل شکسته به خاکم نيفکني پنداشتي که کوره سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش ميشود پنداشتي که ياد تو اين ياد دلنواز درتنگناي سينه فراموش مي شود تو رفته اي که بي من تنها سفر کني من مانده ام که بي تو شب ها سحر کنم تو رفته اي که عشق من از سر بدر کني من مانده ام که عشق ترا تاج سر کنم روزي که پيک مرگ مرا مي برد به گور من شبچراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم. فریدون مشیری از کتاب ابر و کوچه بگذار سر به سينه من تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد که پيش ازين نپسندي به کار عشق آزار اين رميده سر در کمند را بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست عشق کدامست غم کجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از آشيان جداست دلتنگم آن چنان که اگر ببينمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شايد که جاودانه بماني کنار من اي نازنين که هيچ وفا نيست با منت تو آسمان آبي آرام و روشني من چون کبوتري که پرم در هواي تو يک شب ستاره هاي ترا دانه چين کنم با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند خورشيد آرزوي منی گرمتر بتاب. فریدون مشیری از کتاب ابر و کوچه تو نيستي که ببيني چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است چگونه ژس تو در برق شيشه ها پيداست چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري درخت ها و چمن ها و شمعداني ها به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي کنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زير درخت ها لب حوض درون آينه پاک آب مي نگرند تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر تو نگاه تو درترانه من تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد به روي لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير به چشم همزدني ميان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب مي ماند تنها به خواب مي ماند چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار به مهرباني يک دوست از تو مي گويم تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه ديرن خانه ست غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي که ببيني دل رميده من بجز تو ياد همه چيز را رهاکرده است غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساکت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي که ببيني. سبز و آبي و کبود با بنفشه ها نشسته ام سالهاي سال صبحهاي زود در کنار چشمه سحر سر نهاده روي شانه هاي يکدگر گيسوان خيس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم رنگ ها شکفته در زلال عطرهاي گرم مي تراود از سکوت دلپذيرشان بهترين ترانه بهترين سرود مخمل نگاه اين بنفشه ها مي برد مرا سبک تر از نسيم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و کبود با همان سکوت شرمگين با همان ترانه ها و عطرها بهترين هر چه بود و هست بهترين هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترين بهشت ها گذشته ام من به بهترين بهار ها رسيده ام اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست آه ... در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضاي خانه کوچه راه در هوا زمين درخت سبزه آب در خطوط درهم کتاب در ديار نيلگون خواب اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام اي نوازش تو بهترين اميد زيستن در کنار تو ... من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهاي زرد و نيلي و بنفش عطرهاي سبز و آبي و کبود نغمه هاي ناشنيده ساز مي کنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روي مخمل لطيف گونه هات غنچه هاي رنگ رنگ ناز برگهاي تازه تازه باز مي کنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنين من نام تو مرا هميشه مست مي کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهاي ناب نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است من ترا به خلوت خدايي خيال خود بهترين بهترين من خطاب ميکنم بهترين بهترين من. البته من نميدونم اين عكس واقعا واقعي يه يانه يا حتي مال كجاست اگه كسي ميدونه خيلي خيلي خوشحال ميشم بدونم واين هم يك سياهچاله ... چندماه پیش من و خانوادم یه سفر به انزلی رفته بودیم. این عکس ها رو هم با گوشیم گرفتم. این عکسو ازطلوع خورشید گرفتم یادمه ساعت ۵یا۵و نیم میومدیم کنار دریا ... معروفترين ماهي شمال ..روي خود ماهي چند لحظه نشانگر موس روقرار بديد اسم ماهي ظاهر ميشه... ... اين برف جدا تبريك داره آخه عقده اي شده بوديم مشهد برف نيومده بود. البته تا ظهر تقريبا كلي از برف ها آب شد. اين ظرف هاي شبيه قابلمه اسمشون گَمَجه توش غذاهاي محلي مثل باقالي خورش درست ميكنن اين عكس ها رو از روي فيلم گوشيم كپچر كردم . .صبور باشيد مياد. قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟ اما ... گرد بام و در من ولی ... آخر ... ای وای آی جایی ؟ طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ مهدی اخوان ثالث پلاسما چيست؟ پلاسما ، PLASMA – حالتي از ماده است كه در دماي خيلي بالا بوجود مي آيد و ساختارهاي مولكولي مفهوم خود را در اين وضعيت از دست مي دهند . در حالت پلاسما اتم ها و ذرات زير اتمي مانند مانند الكترون و پروتون و نوترون آزادانه در محيط حركت مي كنند و تغيير موقعيت مي دهند . حالت ماده متشكله تمامي ستارگان ، پلاسما است . توضيح كامل تري از پلاسما: گازهايي كه تا حد زيادي يونيده هستند رساناهاي خوبي براي الكتريسيته هستند. علاوه بر آن حركت ِ ذرات باردار ِ گازها هم مي تواند ميدان الكترومغناطيسي توليد كند. (تابش موج). وقتي گاز يونيده تحت تأثير يك ميدان الكتريكي ِ ساكن قرار بگيرد حاملهاي بار در اين گاز به سرعت طوري مجددا توزيع مي شوند كه قسمت ِ اعظم ِ گاز در مقابل ِ ميدان محافظت مي شود. لانگ موير ( Langmuir ) در سال 1929 در مجله ي فيزيكال ريويو لترز Physical Review letters شماره ي 33 صفحه ي 954 ناحيه اي از گازها را كه نسبتا خالي از ميدان است و محافظت شده است و در آن بارهاي مثبت و منفي در توازن اند پلاسما ناميد و نواحي محافظ روي مرز ِ پلاسما را پوشينه ناميد. منبع : مقالات علمي ايران ارسال شده توسط مرتضي باقرزاده به نقل از هوپا خدايا در برابر آنچه انسان بودن را به تباهي مي كشد ، مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن كن! همه بد بختي هاي انسان بابت همين دو چيز است: چون داشتن انسان را محافظه كار وترسو مي كند! و خواستن آدم را بزدل و چاپلوس! خدايا به من توفيق تلاش در شكست صبردر نوميدي رفتن بي همراه جهاد بي سلاح كار بي پاداش فداكاري در سكوت دين بي دنيا مذهب بي عوام عظمت بي نام خدمت بي نان ايمان بي ريا خوبي بي نمود گستاخي بي خامي مناعت بي غرور عشق بي هوس تنهايي در انبوه و دوست داشتن بدون آنكه دوست بداند، روزي كن خدايا رحمتي كن تا در لحظه مرگ در بيهودگي لحظه اي كه به نام زندگي تلف كرده ام سوگوار نباشم..! من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بيدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز رود آنجا که مي يافتند کولي هاي جادو گيسوش شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود مي سوزند همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند همان جاها که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند همين فرداي افسون ريز رويايي همين فردا که راه خواب من بسته است همين فردا که روي پرده پندار من پيداست همين فردا که ما را روز ديدار است همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست همين فردا همين فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بيدار است سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است به هر سو چشم من رو ميکند فرداست سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند قناري ها سرود صبح مي خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور مي بينم که مي آيي ترا از دور مي بينم که ميخندي ترااز دورمي بينم که مي خندي و مي آيي نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خويش خواهم ديد سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد وگر بختم کند ياري در آغوش تو اي افسوس... سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خواب و بيدار است کاش مي ديدم چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است آه وقتي که تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه وقتي که توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي کند اي غنچه رنگين پر پر من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد برگ خشکيده ايمان را در پنجه باد رقص شيطان خواهش را در آتش سبز نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابديت را مي بينم بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست کاش مي گفتي چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است I miss you most when I am sad, I miss you when I am lonely, But most of all, I miss you when I am happy وقتي غمگينم دلم برايت تنگ ميشود،وقتي تنهايم دل تنگ تو ميشوم،ولي بيشتر از همه وقتي خوشحالم دلم هواي تو را دارد سالها پيش وقتي جوان بودم او روزي از روي صندلي بلند شد و به من گفت: دوستت دارم زمان! اي دزدي كه همه چيزهاي شيرين را از آن خود مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن هرچند حالا خسته و غمگينم و سلامت و قدرت از وجود من رفته است اما نگو پيرم زمان! اي دزدي كه همه چيزهاي شيرين را از آن خود مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن او روزي به من گفت دوستت دارم... اينشتين يك سلام ناشناس البته مي بخشي دوان در سايه روشن هاي يك مهتاب خليايي نسيم شرق مي آيد سكنج طــره ها افشان فشرده زير بازو شاخــــه هاي نرگس ومريم از آنهايي كه در سعديه شيراز مي رويند ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگل ها دوان مي آيد و صبح سحر خواهد به سر كوبيد در خلوت سراي قصر سلطان رياضي را درون كاخ استغنا فراز تخت انديشه سر از زانوي استغراق خود بردار به اين مهمان كه بي هنگام و ناخوانده ست در بگشا اجازت ده كه با دست لطيف خويش بنوازد به نرمي چين پيشاني افكار بلندت را به آن ابريشم انديشه هايت شانه خواهد زد نبوغ شعر مشرق نيز با آيين درويش به كف جام شرابي از سبوي حافظ و خيام به دنبال نسيم از در رسيده مي زند كه بوسد دست پير حكمت داناي مغرب را اينشتين آفرين برتو..................... خلا باسرعت نوري كه داري در نورديدي . زمان در جاودان پي شد مكان در لامكان طي شد حيات جاودان كز درك بيرون بود پيدا شد بهشت روح علوي هم كه دين مي گفت جز اين نيست تو باهم آشتي دادي جهان و دين ودانش را اينشتين ناز شست تو :................ نشان دادي كه جرم و جسم چيزي جز انرژي نيست اتم تا مي شكافد جزوجمع عالم بالاست به چشم مو شكاف اهل عرفان و تصوف نيز جهان ما حباب روي چين آب را ماند من ناخوانده دفتر هم كه طفل مكتب عشقم جهان جسم موجي از جهان روح مي بينم اصالت نيست در ماده اينشتين صد هزار احسن وليكن صد هزار افسوس................. حريف از كشف و الهام تو دارد بمب مي سازد اينشتين اژدهاي جنگ جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد دگر پيمانه عمر جهان لبريز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبيعت قهر خواهد كرد چه مي گويم مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود مگر آه سحر خيزان سوي گردون نخواهد شد مگر يك مادر از دل واي فرزندم نخواهد گفت اينشتين بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به كام التيام زخم انسان كن سر اين ناجوانمردان سنگين دل به راه آور نژاد و كيش ومليت يكي كن اي بزرگ استاد زمين يك پايتخت امپراطوري وجدان كن تفرق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را اينشتين نامي از ايران ويران هم شنيدستي حكيما محترم مي دار مهد ابن سينا را به اين وحشي تمدن گوشزد كن حرمت مارا اينشتين پا فرا تر نه جهان عقل هم طي كن كنار هم ببين عيسي و موسي و محمد را كليد عشق بردار و حل اين معما كن وگر شد از زبان علم اين قفل كهن وا كن اينشتين با زهم بالا خدا را نيز پيدا كن.
![]()
![]()
![]()
اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
![]()
...
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
. طوماس، مان متفكر آلمان
. ماساريك، توماس كشيش متفكر اروپايى
.ايروينگ، واشنگتن مورخ آمريكايى
.جوزف، رينو متشرق فرانسوى و مؤلف كتاب اسلام و مسلمين
.گاندى، مهاتما رهبر انقلاب بزرگ هندوستان
.ديكنس، چارلز
. كارلايل، توماس دانشمندى بزرگ انگليسى
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()
![]()


![]()


![]()
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک ...
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک هان !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی
در اجاقی
قاصدک ...
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .![]()
![]()
پلاسما در فيزيك،يك محيط رساناي الكتريكي است كه تعداد ذرات باردار مثبت و منفي آن تقريبا با هم برابرند و زماني ايجاد مي شود كه اتم ها در گاز يونيزه شوند.
گاهي به پلاسما حالت چهارم ماده اطلاق مي شود كه از حالتهاي سه گانه جامد،مايع،گاز متمايز است.
هر الكترون داراي يك واحد بار منفي است.
بار مثبت توسط اتمها يا مولكولهايي كه اين الكترونها را از دست داده اند حمل ميشود در موارد نادر اما جالب ، الكترونهايي كه از يك نوع اتم يا مولكول جدا شده اند به تركيب ديگري متصل ميشوند و منجر به توليد پلاسما ميشوند كه هر دو يون مثبت و منفي را دارا است.
از مهمترين خواص پلاسما اينست كه مي كوشد از لحاظ الكتريكي خنثي بماند.
در ابتدا پلاسما در ارتباط با تخليه ي الكتريكي در گازها و قوسهاي الكتريكي و شعله ها مورد نظر بود اما اينك در اخترفيزيك نظري، مسأله ي گداخت و راكتورهاي هسته اي گرمايي و مهار ِ يونها هم مورد اهميت است. براي تشكيل پلاسما نيازمند ِ دماي بالايي هستيم تا توانايي تفكيك الكترونها را از يونهاي مثبت در گازها داشته باشيم. جايي كه الكترونش يك طرف و يونهاي مثبتش يك طرف ديگر باشد را پلاسما مي گويند. براي ايجاد پلاسما از راكتور گرمايي استفاده مي شد اما جديدا از ليزر و مواد جامد هم استفاده مي شود.![]()
اگر كسي به شما بگويد كه مي تواند شما را طوري روي صندلي بنشاند كه بدون بسته بودن به آن،باز هم نتوانيد بلند شويد، فكر مي كنيد شوخي مي كند. ولي واقعيت دارد! بعد از خواندن اين مطلب، شما هم مي توانيد با ديگران اين شوخي را بكنيد!
اگر به صورت معمولي روي صندلي بنشينيد و بالاتنه تان را صاف و قائم نگه داريد و پاهايتان را به زير صندلي خم نكنيد، بدون تغيير وضعيت بالاتنه و پاهايتان، هرگز نمي توانيد برخيزيد. يعني تا زماني كه پاهايتان را به زير صندلي نبرده و يا بالاتنه تان را به جلو خم نكنيد، هر قدر هم كه به عضله هايتان فشار بياوريد، نمي توانيد برخيزيد.
براي فهميدن اين موضوع، بايد درباره تعادل اجسام، به خصوص تعادل بدن انسان، قدري صحبت كنيم.
هر جسمي مركز جرم يا مركز ثقلي دارد كه در اجسام متقارن، در مركز يا وسط آنها قرار دارد. در واقع، برآيند همه نيروهايي را كه از طرف زمين به جسم وارد مي شود مي توان در مركز جرم در نظر گرفت. وقتي كه خط قائم از مركز جرم يك جسم، از داخل سطح اتكاي آن بگذرد، آن جسم نمي افتد. به همين دليل، استوانه مايل يا ساختمان كج حتماً مي افتد، اما اگر استوانه به قدري ضخيم باشد كه خط قائم از مركز جرم آن، از سطح اتكايش بگذرد، استوانه نمي افتد. مثال آن مي تواند برج معروف پيزا در ايتاليا باشد كه با آنكه مايل شده ، نمي افتد. زيرا خط قائم از مركز جرمش از داخل سطح اتكايش مي گذرد. و البته دليل ديگر اين كه پايه هاي آنها در زمين فرورفته است.
آدمي هم كه ايستاده فقط تا وقتي كه خط قائم از مركز جرمش، از سطح محدود بين دو كف پايش مي گذرد، نمي افتد. به همين دليل، ايستادن روي يك پا مشكل است و ايستادن روي طناب از آن هم سخت تر است، زيرا سطح اتكا بسيار كوچك است و خط قائم از مركز جرم به راحتي از حدود سطح اتكا خارج مي شود.
يك مثال جالب در اين باره مي توان زد: دريانورداني كه تمام عمرشان روي كشتي اند و همراه با آن تلو تلو مي خورند .
دريانوردان روي زمين، برحسب عادت، به شكل خاصي راه مي روند. آنها عادت كرده اند كه پاهايشان را از هم دور نگه دارند، چون بر روي كشتي در هر لحظه ممكن است خط قائم از مركز جرم آنها از سطح اتكايشان خارج شود. پس سعي مي كنند در هر لحظه تعادل خود را با دور كردن پاهايشان از يكديگر و بيشتر كردن سطح اتكايشان حفظ كنند.
بنابراين، وقتي روي صندلي نشسته ايم، چون مركز جرم بدن ما در جايي حدود ۲۰ سانتي متر بالاتر از ناف قرار گرفته، اگر خط قائمي از آنجا رسم كنيم، از زير صندلي و عقب كف پاها مي گذرد و نمي توانيم بلند شويم.
پس براي بلند شدن از روي صندلي يا بايد سينه را جلو بدهيم تا مركز جرم را جلو بياوريم، يا پاها را عقب ببريم تا سطح اتكا در زير مركز جرم قرار بگيرد.
ما براي بلند شدن از روي صندلي، هميشه اين كار را مي كنيم و اگر اجازه اين دو كار را به ما ندهند، آن وقت نمي توانيم از روي صندلي برخيزيم.
مركز جرم و تعادل از بخش هاي اصلي علم فيزيك اند. پس بار ديگر كه خواستيد از روي صندلي برخيزيد، به ياد اين آزمايش بيفتيد و واقعاً آن را امتحان كنيد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
- نام پدر: هرمان انشتين (1226-1281 ه. ش/وي 55 سال روي اين سياره زيست)
- نام مادر: پائولين كخ (1237-1299ه.ش/وي 63 سال روي اين سياره زيست.)
- مادر انشتين 11 سال از شوهرش هرمان جوانتر بود و آلبرت هنگاميكه پدرش 32 ساله و مادرش 21 ساله بود بدنيا آمد.
- هرمان يك مهندس برق بود كه البته در كارهاي اقتصادي زياد وارد نبود.
- پائولين هم خانه دار بود و گهگاهي ويولن تدريس مي كرد.
1259 : در يك سالگي، انشتين به همراه خانواده مونيخ هجرت كرد.
1260: در دو سالگي، خواهرش ماجا (ماريا - مريم) بدنيا آمد. (او در سال 1330 هجري شمسي در سن 70 سالگي از دنيا رفت.)
1267 : به مدرسه ي لوئيت پولد مونيخ وارد شد. (در سن 9 سالگي)
1273: در حالي كه انشتين 15 ساله دانش آموز كلاس ششم بود، خانواده اش به ايتاليا هجرت كردند و انشتين در مدرسه ي شبانه روزي لوئيت پولد ماند.
1274 : انشتين 16 ساله به خانواده اش در پاويا ملحق شد و سپس به مدرسه ي كانتونال در شهر آرا واقع در سوئيس رفت.
1275: تابعيت آلماني اش را رسما انكار كرد. و تابعيت سوئيس را پذيرفت. در هفده سالگي از مدرسه ي شهر آرا ديپلم گرفت و سپس در مركز صنعتي فدرال ETH در شهر زوريخ در رشته ي رياضي و فيزيك ثبت نام كرد.
1279: پس از چهار سال در سن 21 سالگي از مركز صنعتي فدرال ETH فارغ التحصيل شد و ديپلما گرفت.
1280: در سن 22 سالگي شهروند سوئيس شد.
1281: در سن 23 سالگي در مؤسسه اي كه امتياز ثبت اختراعات را ارائه مي كرد در شهر برن، استخدام شد. در اين سال پدرش در سن 54 سالگي درگذشت.
1282: در سن 24 سالگي با ميلوا ماريك (1254-1323/ وي 69 سال در اين سياره زندگي كرد) - كه 4 سال بزرگتر از انشتين بود- ازدواج كرد. در آن زمان ميلوا دختري 28 ساله بود. آنها دو پسر داشتند. هانس آلبرت (1283-1352/ وي 69 سال روي اين سياره زيست) كه مهندسي مكانيك شاخه ي هيدرولوژي خواند و در كارش موفق بود. و ادوارد (1289-1344/وي 55 سال روي اين سياره زيست) و دچار بيماري شيزوفرني علاج ناپذيري بود. آنها يك دختر هم داشتند بنام ليزرل (1281-نامعلوم؟) كه قبل از ازدواج آنها از مادر و پدر ديگري بدنيا آمده بود و آنها او را به فرزند خواندگي قبول كردند. سرنوشت او نا معلوم است.
1284: در سن 26 سالگي، در مجله ي Annalen der Physik آلمان مقاله ي مربوط به كوانتومهاي نور و اثر فوتوالكتريك، مقاله ي مربوط به حركت براوني ذرات در نظريه ي اتمي ، مقاله ي نسبيت خاص، مقاله ي همساني انرژي و جرم، مقاله ي نظريه ي كوانتومي براي مواد حالت جامد در رابطه با گرماي ويژه و مقاله ي اصول نسبيت عام كه اذعان مي كرد كه گرانش همانند شتاب است، را بچاپ رساند.
1288: در سن 30 سالگي، در دانشگاه زوريخ دانشيار شد. كارهاي بيشتري روي نظريه ي كوانتومي كرد.
1290: در سن 32 سالگي، در دانشگاه كارل - فرديناند در شهر پراگ استاد كامل شد. خميدگي نور در نور ستاره ها را هنگام خورگرفت (خورشيد گرفتگي) پيش نيبني كرد. (هرچند كه مقداري كه پيش بيني كرد غلط بود.)
1291: در سن 33 سالگي، در ETH (مركز صنعتي فدرال/ يعني همانجايي كه چهار سال درس خوانده بود و ديپلما گرفته بود) استاد كامل شد. 
1293: در سن 35 سالگي، در دانشگاه برلين استا كامل شد. ميلوا و فرزندانش را ترك كرد. اين هنگامي بود كه جنگ جهاني اول شروع شد.
1294: در سن 36 سالگي، "بيانيه اي به اروپائيان" را با ديگران هم امضا شد كه طبق آن خود را از نظاميگري آلمان جدا مي دانست. مقاله ي معادلات نسبيت عام را بچاپ رساند.
1295: در سن 37 سالگي، كتابي در رابطه با نسبيت عام بچاپ رساند. رئيس انجمن فيزيك آلمان شد. تكانه ي كوانتاهاي نور را محاسبه كرد كه در سال 1296 مقاله اي با همين عنوان در رابطه با شبيه سازي گذار اتمي بچاپ رساند.
1296: در سن 38 سالگي، مدير مركز قيصر- ويلهلم آلمان شد، (مؤسسه اي كه تحقيقات آلمان را حمايت مي كند.) مقاله ي معادلات كيهانشناسي با ثابت كيهاني را بچاپ رساند وانبساط جهان را از معادلات فوق استخراج كرد.
1297: هنگامي كه 39 سال داشت، پايان جنگ جهاني اول و انقلاب در آلمان.
1298: در 40 سالگي، از ميلوا طلاق گرفت و با الزا انشتين لووتنتال(دختر خاله اش) (1255-1315/كه 60 سال روي اين سياره زندگي كرد) هنگامي كه او 43 سال داشت، ازدواج كرد. الزا از شوهر سابقش دو دختر داشت. اليزه (1276-1313/كه37 سال روي اين سياره زندگي كرد) و مارگوت (1278-1365/كه 77 سال روي اين سياره زندگي كرد). هنگام ازدواج مادر اين دو دختر با انشتين آنها به ترتيب 22 ساله و 20 ساله بودند. بنابر قانون اين دو دختر فاميلي انشتين را پس از ازدواج اخذ كردند. در اين سال خميدگي نوري در يك خور گرفت (خورشيدگرفتگي) مشاهده شد.
1299: همزمان با 41 سالگي، اذهان عمومي، با تحريك ضد يهودها، به نظريه ي نسبيت عام و انشتين تاختند. در اين سال مادرش در سن 63 سالگي در گذشت.
1300: در42 سالگي، اولين ديدارش از آمريكا.
1301: در 43 سالگي، كار بر روي نظريه ي ميدانهاي واحد. ديدار از كشورهاي خاور دور. برنده ي جايزه ي نوبل در فيزيك "به پاس خدمات در فيزيك نظري و بويژه كشف قانونمندي اثر فوتو الكتريك."
1303: در 45 سالگي، افتتاح مركز انشتين در برج انشتين در پوتزدام. چاپ مقاله ي نظريه ي بوز- انشتين (بوز فيزيكدان هنديست) در باب افت و خيزهاي آماري.
1306: در سن 48 سالگي، آغاز بحث با نيلس بور (فيزيكدان اتريشي) در باب تفسير نظريه ي كوانتومي، در پنجاهمين همايش سالوي.
1308: در سن 50 سالگي، مقاله اي براي اذهان عمومي در رابطه با وحدت نظريه ي ميدان گرانشي و ميدان الكترومغناطيسي بچاپ رساند.
1309: در سن 51 سالگي، ديدارش گشترده اي از آمريكا بخصوص در مركز صنعتي كاليفرنيا داشت.
1311: در سن 53 سالگي، بعنوان استاد كامل در مركز تحقيقات مطالعات پيشرفته ي پرينستون انتخاب شد. با رعايت اين مسأله كه بعنوان استاد نيمه وقت در دانشگاه برلين هم باشد.
1312: در سن 54 سالگي، نازيها در آلمان بر سر قدرت آمدند. انشتين ابتدا به انگلستان رفت و سپس از آنجا به آمريكا رفته و مقيم آمريكا شد.
1313: دختر اول الزا بنام اليزه انشتين درگذشت. در اين سال انشتين 55 ساله بود.
1314: در سن 56 سالگي، چاپ مقاله اي بزبان انگليسي تحت عنوان: "آيا توصيف مكانيك كوانتومي از حقيقت واقعي مي تواند كامل باشد؟" بهمراه ب. پوذولسكي و نيلس بور كه بحث بي انتهايي را روي تفسير كوانتوم بوجود آورد.
1315: در سن 57 سالگي، مرگ همسرش الزا.
1318: در سن 60 سالگي، وقوع جنگ جهاني دوم. انشتين نامه اي به رياست جمهوري آمريكا، روزولت، نوشت از احتمال ساخت بمب اتمي او را آگاه كرد.
1319: در سن 61 سالگي، تابعيت آمريكا را پذيرفت ولي تابعيت سوئيس را از دست نداد.
1323: همسر اول انشتين، ميلوا ماريك در 69 سالگي گذشت. در اين زمان انشتين 65 ساله بود.
1324: در سن 66 سالگي، بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي. پايان جنگ جهاني دوم.
1325: در سن 67 سالگي، بعنوان سرگروه كميته ي فوري دانشمندان اتمي خدمت كرد.
1327: در سن 69 سالگي، چاپ مقاله ي: "تعميم نسبيت عام" بعنوان يك نمونه از تلاشها براي دست يابي به ديدگاه رياضي جهانشمول براي نظريه ي ميدانها.
1330: در سن 72 سالگي، خواهر انشتين در سن 70 سالگي در گذشت.
1331: در سن 73 سالگي، رياست جمهوري به او پيشنهاد شد ولي او نپذيرفت.
1334: در 30 فروردين 1334 در سن 76 سالگي در بيمارستاني در شهر پرينستون بر اثر تصلب شرائين در گذشت![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



