طراوت است و ترنم و شبنم است وشقایق هوای همهمه دارند ابر و تندر و باران هوای زمزمه دارند بید و باد و بنفشه ومن هوای تو دارم... نسیم سرد نرگس به صورتم می خورد یاس مرا به یاد تو می اندازد تنت بوی یاس می دهد بوی نرگس می دهد دوستت دارم می دانی ول نمی دانم چرا وقتی زیر باران می ایستم عاشق تر میشوم بوی باران مرا مست می کند حریر افکارم را به نزد تو می آرد من صدای چکاوک را دوست دارم صدای آب را صدای غرش ابر را صدای باران را صدای تو را من صدای تورا دوست دارم وقتی نامم را می خوانی نگاهت را دوست دارم وقتی چشمانت را عاشقانه به من می دوزی نمی دانم تو را به خاطر عشق یا عشق را به خاطر تو ولی من خاطر این هردو را دوست دارم من بوی عشق را دوست دارم عشق بوی تو می دهد تو بوی عشق می دهی تورا دوست دارم تورا به وسعت زیبایی ها دوست دارم تو را به وسعت تمام زیبایی ها دوست دارم. دست نوشته ام را تقدیم می کنم به الهام عزیز همکلاسی قدیمی و دوست خوبم که این روزا سرش خیلی شلوغه در صبح آشنايي شيرين مان ترا گفتم که مرد عشق نءي باورت نبود در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم مي خواهمت چو روز نخستین ولي چه سود مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش در بزم عشق بر سرمن جام نشکني ميخواستي به پاس صفاي سرشک من اين گونه دل شکسته به خاکم نيفکني پنداشتي که کوره سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش ميشود پنداشتي که ياد تو اين ياد دلنواز درتنگناي سينه فراموش مي شود تو رفته اي که بي من تنها سفر کني من مانده ام که بي تو شب ها سحر کنم تو رفته اي که عشق من از سر بدر کني من مانده ام که عشق ترا تاج سر کنم روزي که پيک مرگ مرا مي برد به گور من شبچراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم. فریدون مشیری از کتاب ابر و کوچه بگذار سر به سينه من تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد که پيش ازين نپسندي به کار عشق آزار اين رميده سر در کمند را بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست عشق کدامست غم کجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از آشيان جداست دلتنگم آن چنان که اگر ببينمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شايد که جاودانه بماني کنار من اي نازنين که هيچ وفا نيست با منت تو آسمان آبي آرام و روشني من چون کبوتري که پرم در هواي تو يک شب ستاره هاي ترا دانه چين کنم با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند خورشيد آرزوي منی گرمتر بتاب. فریدون مشیری از کتاب ابر و کوچه تو نيستي که ببيني چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است چگونه ژس تو در برق شيشه ها پيداست چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري درخت ها و چمن ها و شمعداني ها به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي کنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زير درخت ها لب حوض درون آينه پاک آب مي نگرند تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر تو نگاه تو درترانه من تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد به روي لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير به چشم همزدني ميان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب مي ماند تنها به خواب مي ماند چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار به مهرباني يک دوست از تو مي گويم تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه ديرن خانه ست غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي که ببيني دل رميده من بجز تو ياد همه چيز را رهاکرده است غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساکت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي که ببيني. سبز و آبي و کبود با بنفشه ها نشسته ام سالهاي سال صبحهاي زود در کنار چشمه سحر سر نهاده روي شانه هاي يکدگر گيسوان خيس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم رنگ ها شکفته در زلال عطرهاي گرم مي تراود از سکوت دلپذيرشان بهترين ترانه بهترين سرود مخمل نگاه اين بنفشه ها مي برد مرا سبک تر از نسيم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و کبود با همان سکوت شرمگين با همان ترانه ها و عطرها بهترين هر چه بود و هست بهترين هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترين بهشت ها گذشته ام من به بهترين بهار ها رسيده ام اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست آه ... در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضاي خانه کوچه راه در هوا زمين درخت سبزه آب در خطوط درهم کتاب در ديار نيلگون خواب اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام اي نوازش تو بهترين اميد زيستن در کنار تو ... من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهاي زرد و نيلي و بنفش عطرهاي سبز و آبي و کبود نغمه هاي ناشنيده ساز مي کنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روي مخمل لطيف گونه هات غنچه هاي رنگ رنگ ناز برگهاي تازه تازه باز مي کنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنين من نام تو مرا هميشه مست مي کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهاي ناب نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است من ترا به خلوت خدايي خيال خود بهترين بهترين من خطاب ميکنم بهترين بهترين من. قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟ اما ... گرد بام و در من ولی ... آخر ... ای وای آی جایی ؟ طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ مهدی اخوان ثالث من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بيدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز رود آنجا که مي يافتند کولي هاي جادو گيسوش شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود مي سوزند همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند همان جاها که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند همين فرداي افسون ريز رويايي همين فردا که راه خواب من بسته است همين فردا که روي پرده پندار من پيداست همين فردا که ما را روز ديدار است همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست همين فردا همين فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بيدار است سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است به هر سو چشم من رو ميکند فرداست سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند قناري ها سرود صبح مي خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور مي بينم که مي آيي ترا از دور مي بينم که ميخندي ترااز دورمي بينم که مي خندي و مي آيي نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خويش خواهم ديد سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد وگر بختم کند ياري در آغوش تو اي افسوس... سياهي تار مي بندد چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خواب و بيدار است کاش مي ديدم چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است آه وقتي که تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه وقتي که توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي کند اي غنچه رنگين پر پر من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد برگ خشکيده ايمان را در پنجه باد رقص شيطان خواهش را در آتش سبز نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابديت را مي بينم بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست کاش مي گفتي چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است سالها پيش وقتي جوان بودم او روزي از روي صندلي بلند شد و به من گفت: دوستت دارم زمان! اي دزدي كه همه چيزهاي شيرين را از آن خود مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن هرچند حالا خسته و غمگينم و سلامت و قدرت از وجود من رفته است اما نگو پيرم زمان! اي دزدي كه همه چيزهاي شيرين را از آن خود مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن او روزي به من گفت دوستت دارم... اينشتين يك سلام ناشناس البته مي بخشي دوان در سايه روشن هاي يك مهتاب خليايي نسيم شرق مي آيد سكنج طــره ها افشان فشرده زير بازو شاخــــه هاي نرگس ومريم از آنهايي كه در سعديه شيراز مي رويند ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگل ها دوان مي آيد و صبح سحر خواهد به سر كوبيد در خلوت سراي قصر سلطان رياضي را درون كاخ استغنا فراز تخت انديشه سر از زانوي استغراق خود بردار به اين مهمان كه بي هنگام و ناخوانده ست در بگشا اجازت ده كه با دست لطيف خويش بنوازد به نرمي چين پيشاني افكار بلندت را به آن ابريشم انديشه هايت شانه خواهد زد نبوغ شعر مشرق نيز با آيين درويش به كف جام شرابي از سبوي حافظ و خيام به دنبال نسيم از در رسيده مي زند كه بوسد دست پير حكمت داناي مغرب را اينشتين آفرين برتو..................... خلا باسرعت نوري كه داري در نورديدي . زمان در جاودان پي شد مكان در لامكان طي شد حيات جاودان كز درك بيرون بود پيدا شد بهشت روح علوي هم كه دين مي گفت جز اين نيست تو باهم آشتي دادي جهان و دين ودانش را اينشتين ناز شست تو :................ نشان دادي كه جرم و جسم چيزي جز انرژي نيست اتم تا مي شكافد جزوجمع عالم بالاست به چشم مو شكاف اهل عرفان و تصوف نيز جهان ما حباب روي چين آب را ماند من ناخوانده دفتر هم كه طفل مكتب عشقم جهان جسم موجي از جهان روح مي بينم اصالت نيست در ماده اينشتين صد هزار احسن وليكن صد هزار افسوس................. حريف از كشف و الهام تو دارد بمب مي سازد اينشتين اژدهاي جنگ جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد دگر پيمانه عمر جهان لبريز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبيعت قهر خواهد كرد چه مي گويم مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود مگر آه سحر خيزان سوي گردون نخواهد شد مگر يك مادر از دل واي فرزندم نخواهد گفت اينشتين بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به كام التيام زخم انسان كن سر اين ناجوانمردان سنگين دل به راه آور نژاد و كيش ومليت يكي كن اي بزرگ استاد زمين يك پايتخت امپراطوري وجدان كن تفرق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را اينشتين نامي از ايران ويران هم شنيدستي حكيما محترم مي دار مهد ابن سينا را به اين وحشي تمدن گوشزد كن حرمت مارا اينشتين پا فرا تر نه جهان عقل هم طي كن كنار هم ببين عيسي و موسي و محمد را كليد عشق بردار و حل اين معما كن وگر شد از زبان علم اين قفل كهن وا كن اينشتين با زهم بالا خدا را نيز پيدا كن.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک ...
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک هان !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی
در اجاقی
قاصدک ...
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


